به سلامتی همه سیاه سوخته های عالم ...
به سلامتی همه ی غرغروها و قارقاروهای عالم ...
به سلامتی همه ی دله دزدا و دل دزدای عالم ...
به سلامتی همه کلاغ سیاهای عالم ...
بزار قارقارشون گوش عالمو کر کنه ...
غمت نباشه ...
سرت سلامت ...
من بنده ی بیچاره ام خدایا
آواره ی آواره ام خدایا
در غفلت همواره ام خدایا
ذکر دل صد پاره ام , خدایا
انظر علینا نظرت الرحیمه
…..
ای چاره ساز مهربان نگاهی
بر بندگان ناتوان نگاهی
بر من به عشق عاشقان نگاهی
جان امیر مومنان نگاهی
انظر علینا نظرت الرحیمه
…..
امشب چه سازم تا مرا ببخشی
عبد سیاه ساده را ببخشی
این بی وفا را , با وفا , ببخشی
جان علی مرتضی ببخشی
انظر علینا نظرت الرحیمه
…..
آلوده ام , آلوده ام , نگاهی
شرمنده ام از این همه تباهی
می میرم از این درد و این سیاهی
محتاج لطفم , گوشه ی نگاهی
انظر علینا نظرت الرحیمه
.
من آمدم ذکر علی بگیرم
تارم , ولی با عشق او منیرم
زارم برای غربت امیرم
رخصت بده تا از غمش بمیرم
انظر علینا نظرت الرحیمه
.
راهی مسجد میشود دوباره
با آسمان چشم پر ستاره
در سینه اش یک کهکشان شراره
دارد خبر از تیر و فرق پاره
انظر علینا نظرت الرحیمه
.
دیشب شب قدر بود ...
اولین شب از شبای قدر امسال ...
اما خدای من ,
خدای مهربونم ,
همون خدایی که من رو آفرید , بعد غذا داد ,
همون خدایی که از تن ضعیفم مراقبت میکرد و میکنه ...
دیشب من رو قابل ندونست ...
خدای من , من رو به مهمونیش دعوت نکرد ...
تازه با اینکه کلی پررو بازی در آوردم و سعی کردم به زور و دور از رضایت صاحبخونه هم که شده یه طورایی برم تو ...
بازم نشد ...
نشد که نشد ...
و سوختم ...
آی سوختم ...
.
.
.
خدای من ...
خدای مهربونم ... ...
چی بگم ...
فردا شب چی ؟ اون رو میتونم بیام ؟
بابا من که غریبه نیستم , بنده تم ...
جان حضرت زهرا بزار بیام ...
فقط بزار بیام ...
فقط بزار بیام ...
.
.
.
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
.
شدیدا دوست دارم ماه رمضون تموم شه تا دوباره شروع کنم به گناه کردن !!!
من دیگه عجب حیوونی هستم !!!
امشب هم از اون شباییه که حسابی حرفم میاد ، ولی هیچی به زبونم نمیاد ...
خیلی جالبه ...
همچین موقع هایی آدما به هم میگن : چه خبر ؟
جوابش هم همیشه معلومه : سلامتی !
واقعا مسخره ست !
به نظر من این یک بخش کاملا اضافی توی مکالمات و محاوره های روزمره مونه ...
اولی : چه خبر ؟
دومی : سلامتی ... شما چه خبر ؟
اولی : سلامتی ... بی خبر .
تمام .
و دوباره بعد از این یک بخش کاملا مجزا شروع میشه ، بطوریکه میشه خیلی راحت این بخش رو حذف کرد بدون اینکه هیچ کم و کاستی در روند و کیفیت مکالمه پیش بیاد !!!
سوال : حالا که چی ؟ چه اهمیتی داره این مسئله ؟
جواب : اگه اهمیتی هم نداشته باشه ، لااقل واسه کسی که شدیدا حرفش میاد ولی حرفه نمیاد یه دنیا نعمته !
...
خدایا ، شکر و سپاس برای همه ی نعمت هایی که بهمون دادی و برای همه ی نعمت هایی که بهمون ندادی ...
واسه اون نعمت هایی که دادی شکر میکنم ، هرچند شرمنده کردی و به نالایق لیاقت دادی ...
و واسه اون نعمت هایی که ندادی شکر میکنم ، چون میدونی که هنوز ظرفیت خیلی از نعمت ها رو ندارم ...
...
الحمد لله رب العالمین
امشب خیلی دلم میخواد یه چیزی بگم ...
ولی نمیدونم چرا حرفی واسه گفتن ندارم !
اونم من !!!
که تقریبا هیچ وقت بی حرف نمی مونم !!!
عجب دنیاییه !
آدما گاهی وقتا لنگ چه چیزایی که نمی مونن !!!!
.
جالب اونجاست که شدیدا میخوام یه چیز یا چیزایی بگم ...
البته الانم دارم همون کار رو میکنم .
به نظرم من با فلاسفه یه فرقی دارم !
فرق من با اونا اینه که ، اونا وقتی حتی همینجوری هم یه چیزی میگن ، اون یه چیز فقط یه چیز نیست ! کلی چیزه ! لااقل بقیه اینطور فکر میکنن !
خیلی جالبه .
به نظر من اینکه کی چه حرفی میزنه خیلی مهمه ...
چون اگه یه آدم معروف یه حرفی بزنه ( مثلا کانت یا هگل یا سارتر یا حتی چه گوارا !!! ) همه با کلی به به و چه چه میخونن و کلی حال میکنن و کلی چیز یاد میگیرن ( !!! )
جالب تر از اون اینه که حتی اگه از اون حرفا چیزی هم نفهمن این رو به حساب جناب معروف ! نمیزارن ... بلکه به حساب نفهمی و نادانی خودشون میزارن و به همه در میزنن تا معنی و مفهومی در خور شان نویسنده محترم ( یا احتمالا گوینده محترم ! ) پیدا کنن و اون حرف بی معنی رو ترجمه ی مفهومی کنن !
گاهی وقتا شده شعرهایی خوندم ( بخصوص شعر نو یا سپید ) یا نوشته هایی دیدم که واقعا نفهمیدم چی میگه یا چی میخواسته بگه و وقتی تفسیر های اونها رو خوندم یا از اهل فن ! پرسیدم آنچنان چرندیاتی تحویلم دادن که یا نشون دهنده ی عدم فهم نویسنده بوده یا نمایانگر عدم درک تحلیلگران برجسته ! که در هر دو حالت ارزش اون رو زیر سوال برده !
نمی خوام بگم هرچی من نفهمیدم بی معنیه ... نه ...
اما میخوام بگم وقتی در یک زمینه خاص مطالعه میکنی یا بررسی انجام میدی و تا حدودی به موضوع اشراف پیدا میکنی ، شاید نتونی بگی که چی درسته ، ولی میتونی بفهمی که چی درست نیست !
این درکیه که اشراف به موضوع به تو میده !
چه میدونم ...
خلاصه...
راستی ...
بابا ای ول خودم !
خوب شد حرفم نمیومد !!
بیچاره اون کسی که میخواد یه عمر با من زندگی کنه !!!
عمرا بزارم یه کلمه حرف بزنه ![]()
ای بابا ... حالا کو تا ...
خوابم گرفت ...
خدایا شکرت ، امروز روز خیلی خوب و آرومی بود ...
ایشاالله فردا از امروز هم بهتر باشه ...
سلام...
سلام...
سلام خدای خوبم ...
چقدر دلم برات تنگ شده !
چقدر دلم واسه خودم تنگ شده !!!
امشب یه چیزی فهمیدم ...
فهمیدم هر وقت دلم برات تنگ میشه , دلم واسه خودمم تنگ میشه !
امشب خیلی درمونده شدم ...
خیلی خسته ام ...
امشب یه چیزی رو نمی فهمم ...
نمی فهمم چرا هر چی میدوم , بازم نمیرسم ؟
نمیفهمم چرا هر چی پیش تر میرم , دورتر میشم ؟
وای که چقدر خوبی ...
چقدر با تو بودن خوبه ...
خودت میدونی که چقدر دلم برات تنگ شده ...
خیلی دلم هواتو کرده ...
چقدر حرف زدن باهات خوبه ...
خدای من ...
خدای خوبم ...
کمکم کن ...
خودت میدونی چقدر دلم میخواد خوب باشم , نمی دونم چرا اینجوری میشه ؟
به خدا نمی دونم چرا یهو همه چیز از دستم در میره ...
اصلا یادم میره !
چی بگم ؟
خدایا کمکم کن ...
خیلی گیج شدم ...
.
.
.
امشب یه چیزی فهمیدم ...
فهمیدم که ...
نه ...
امشب یه چیزی رو نفهمیدم ...
نه ...
امشب خیلی چیزا رو نفهمیدم ...
خدایا ...
میبینی ؟
خوابم نمیبره !
چیکار کنم ؟
هل الیک سبیل ؟
خدایا ...
من این لی الخیر؟
؟
من این لی النجاه ؟
؟
یادت میاد ؟
یادته اولین بار چند سال پیش این سوال رو ازت پرسیدم ؟
اون موقع حالم بدتر بود ... ولی به تو نزدیکتر بودم !
الان چی !
نمیدونم ... به خدا نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا وقتی آدما حالشون بدتره به تو نزدیکتر هستن ؟
چرا وقتی به تو نزدیکترن حالشون بهتر میشه ؟
چرا وقتی حالشون خوبه تو رو یادشون میره؟
چرا وقتی تو رو یادشون میره حاشون بد میشه ؟
شاید وقتی با تو هستن یادشون میره که حالشون بده !
شاید وقتی به تو نزدیکترن فکر میکنن حالشون بهتره !
شاید وقتی تو رو فراموش میکنن عذاب وجدان میگیرن ؟
شاید هم میترسن ؟
آره ...
من میترسم ...
وقتی حالم بد میشه میترسم از اینکه مبادا عذابت شروع شده باشه ؟
و از اون بدتر اینکه مبادا این تازه اول عذابت باشه ...
بعدش هم شروع میکنم به "غلط کردم" گفتن !
نمیدونم ...
شاید ...
ای خدا !
خب چیکار کنم ؟
تو بگو ...
بابا غلط کردم ...
دفعه اولم که نیست ؟
آخریش هم نیست !
بابا نوکرتم ...
خدای خوبم ...
خدای مهربونم ...
به تو نگم به کی بگم ؟
دیگه خوابم گرفت ...
دیگه نمیتونم بنویسم ...
شاید هم تو خوابم کردی !
خدا کنه خامم نکرده باشی !!!
سالهاست که کسی خوابم نکرده ...
و در همه ی این سالها , همه کس و همه چیز ...
خامم کرد و خامم کرد و خامم کرد ...
من هم به راحتی هر چه تمام تر ...
هی خام شدم و هی خام شدم و هی خام شدم ...
در هر حال هزار بار خودت رو شکر که هنوز بهم وقت ملاقات میدی ...
هر چند , این بار خیلی وقته که تو نوبتم انگار ...
ولی همینم از سرم زیاده ...
بابا دمت گرم ...
باز خوبه خبر داری دلم چه آشوبیه !
خدایا شکرت ...
ولی هنوزم سوالای سالهای پیش من سر جاشه ...
گفته باشم !
یادته ؟
.
.
.
من این لی الخیر یا رب و من این لی النجاه ؟
ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی
نمی دونم چرا چند وقته اصلا نوشتنم نمیاد ...
چه لذتی دارد ، بوسیدن گونه های کوچکت ، تنهای تنها ، زیر باران ...
چه لذتی دارد ، دست در دست تو ، دل سپردن به صدای باران ...
چه لذتی دارد ، مست صدای تو ، دست در دست باران ...
چه لذتی دارد ، دیدن چشمان تو ، لمس تن گرم و خیس باران ...
چه لذتی دارد ، لمس تن تو ، و چشمانی پر از باران ...
چه زیباست ، بودن با تو ، در کنار تو ، در آغوش باران ...
و من می دانم ...
که تو این زیبایی را به باران داده ای ...
و می دانم ...
که به خاطر توست که باران دلم را اینچنین تنگ میکند ...
اما ...
خنده دار است !
من هنوز تو را نمی شناسم !
هنوز نمی دانم که هستی !
هنوز نمی دانم کی و کجا تو را خواهم دید !
هنوز نمی دانم چگونه عاشقت خواهم شد !
راستی کی میایی ؟
کی میایی به دیدارم ؟
قلبم برای تو فراهم است ...
دیگر نمی توانم پیش خود نگهش دارم ...
دیگر در سینه ام نمی گنجد ...
این را فقط به تو می گویم ...
به خدا دلم تنگ است ...
به خدا دلم تنگ است ...
به خدا دلم تنگ است ...
دقیقا حس میکنم مثل خر تو گل گیر کردم ...
نمیدونم چیکار کنم ...
چه حس بدیه ...
امشب بعد از ماهها و سالها دوباره رفتم تو چت روم !
داره حالم از خودم به هم میخوره ...
هزاران هزار طرح و برنامه تو ذهنمه که میخوام همه رو با هم داشته باشم و همه رو با هم انجام بدم و صبر و طاقت نشستن و نگاه کردن برای به ثمر رسیدن یکی یکیشون رو ندارم ...
ای خدا چیکار کنم ؟
چرا گاهی وقتا اینقدر گیج و منگ و سردرگم میشم ؟
لااقل همه ی ۳ - ۴ سال گذشته رو اینطوری سپری کردم ...
گاهی نگاه میکنم میبینم همه ی این مدت اگه یکی از این طرح ها رو شروع کرده بودم حالا تموم شده بود ... اما میبینم که لازمه ش یه طرح دیگه بود ... و دوباره هزار تا اگر و اما ی دیگه میاد تو ذهنم که نمیدونم حقیقته یا دروغ هاییه که واسه راضی کردن خودم به خودم میگم ... هر چند راضیم هم نمیکنه !
...
عجب شبیه امشب !
...
یه سوالی خیلی وقتا به ذهنم میاد ...
کسانی که عشقشون به بن بست میرسه ... بخصوص یه طرفه ها ... خیلی میترسن !!!
همیشه از خودم میپرسم : خب آخه اینا از چی میترسن ؟ از اینکه چیزی رو از دست بدن ؟ مگه همه چیزشون رو از دست ندادن ؟ همه چیزشون رو !!! این رو خودشون میگن !!!
پس ترس از چی ؟
شاید ...
شاید ترس از عدم تکرار گذشته ...
آره ...
شاید میترسن که یار سفر کرده شون ( حتی اگه با دلخوری رفته باشه ) دیگه بر نگرده !!!
خیلی جالبه ...
اونا در کمال خشم و بغض و عشق و نفرتی که تواما گریبان گیرشونه باز هم امیدوارن !!!
امیدوار به بازگشت به روزهای رویایی و حتی دروغین !!!
و به نظر من این کمال امیده ...
و فکر می کنم اگه ما همچین امیدی به خدا داشتیم هرگز جایی پشت دست اندازهای این دنیا به قولی ریپ نمیزدیم و گیر نمی کردیم ...
اما حتی در چنین مواقعی در مقام مقایسه هم که بر میایم باز هم حواسمون نیست و به بنده بیشتر از آفریدگارش امیدواریم !!!
جالبه ها !!!
نیست ؟؟؟
یکی مثل من پیدا میشه ؟
نه ... یکی مثل خودم نمی خوام !
یکی واسه من پیدا میشه ؟
دروغ گفتن ...
اون هم زیر بارون ...
خداییش ظلم بزرگیه ...
و الله لا یهدی القوم الظالمین ...
حس میکنم خیلی پیر شدم ...
اما دور و برم همه بچه ن !!!
حوصله اینا رو ندارم ...
از بچه ها خوشم میاد ... چون پاک و معصومن ...
اما اینا ...
خدایا با من چه میکنی؟
خدایا شکرت ...
چه لذتی دارد ...
بوسیدن گونه های کوچکت ...
تنهای تنها ...
زیر باران ...
- یه فکری به ذهنم رسید !!!
+ ها ؟
- میدونی ... امشب بلاگم رو باز کردم ... آخرین نظرات خوانندگان ...
+ خب !
- نظر جدیدی نبود ! خیلی وقته که نظر جدیدی ندارم ... تازه همون نظرای قبلی هم خیلی کم هستن ! فقط بعضی از دوستان که همیشه لطف دارن و نظر میدن ... دیگه هیچ ...
+ ببین من گشنمه !
- جدی میگم ... یه فکری به ذهنم رسید !!!
+ چی ؟
- میتونم سری به کلی بلاگ بزنم و بخوام ازشون که بیان بلاگم رو ببینن ...
+ م م م م م ... نمیخوری ؟ خوشمزست ها !
- اینجوری شاید نظرات بلاگم برسه به خدا تا !!! شاید کم کم مشهور بشم ! شاید بهترین بلاگ ... !!!
+ فکر کنم تو هم گشنته !
- این دوره زمونه هم هر کی بیشتر چرت و پرت بنویسه به بهانه پست مدرنیزم و این حرفا هم که شده زیاد تحویلش میگیرن ... خداییش منم که تو چرت نویسی لنگه ندارم ... دارم ؟
+ خودم میشم حریفت ... نمیخوری ؟ فقط همین مونده ها !
- ولی ... یه فکر دیگه زد به سرم !!! چه کاریه آخه این ؟ ولش کن ... همینجوری خوبه ...
+ کدوم جوری ؟
- ۳ نفر فرقی با ۳۰۰۰ نفر ندارن ... نازه بهتر هم هستن ... چون خودشون اومدن ... لااقل من نرفتم خفتشون کنم بکشونمشون اینجا !!!
+ باشه بابا ... بیخیال شو این بلاگ بازی رو جان ما ... خب یه دفتر خاطرات بخر دیگه مثل بچه آدم ...
- الان یه فکر دیگه هم زد به سرم ...
+ آها ... دیگه چی ؟
- خیلی وقته دیگه بارون نزده ... رنگ عشق به این خیابون نزده ...
+ ها ماشاالله ... این شد یه چیزی ...
- فکر کنم خیلی وقته که دیگه خیلی خشن شدم ! خشن که نه ... ولی دل و دشنه رو هم بیخیال !!! میدونی که ...
+ آره بابا میدونم ... میدونم ... ها ؟؟؟
- شاید وقتشه دوباره !!!
+ پس چی که وقتشه ! کی بهت گفتم ؟ حرف که گوش نمیدی !
- نه ... اصلا ... لااقل فعلا نه ...
+ پس کی ؟ پیر شدی بچه ! دیگه پس کی ؟
- نمیدونم ... هر وقت خدا بخواد ... خودش من رو انداخت تو هچل ... خودش درآورد ... اگه دفعه بعدی هم در کار باشه باز کار خودشه ...
+ البته آره ... اینم بد نیست ... لااقل توجیه خوبیه ... میگم یه چیزی پروندی بر حسب اتفاق فلسفی در اومد ها !!!
- ببین ... یه فکری به ذهنم رسید !!!
...
میدونم؟
نمیدونم؟
...
خیلی بده ... که آدم چیزی رو ندونه ...
اما من ...
بعضی وقتا نمیدونم که میدونم یا نمیدونم !!!
کسی هست که هر وقت چیزی رو ندونستم من رو بدونونه ؟؟؟
خدایا شکرت ...
باورم نمیشه ...
یعنی ... باورم میشه ... اما خب دیگه ...
یوهووووووووووووووووووووووووووو ...
من شیرازم ...
شیراز ...
پیش مامانم اینا ...
یوهووووووووووووووووووووووووووو ...
آپ کردنم هم نمیاد ...
چرا؟
چون دلم میخواد ...
همینه که هست ...
حال نمیکنی برو یه بلاگ دیگه ...
خدایا شکرت ...
خدایا ...
اینجا تنهای تنهام ...
دور و برم پر از آدمه ...
اما تنهای تنهام ...
همه ی عمرم آرزو داشتم کسی باشه که وقتی نیاز داشتم بهم کمک کنه ...
چرا هر کی کارش گیر میکنه میاد پیش من ... منم کارش رو راه میندازم ...
اما خودم تو کار خودم موندم ...
بدون آموزگار همه چیز رو یاد گرفتن خیلی سخته ...
خدای من ...
من الان تنهام ...
خودت هم خوب میدونی ...
آهای ...
آقا خدا ...
به فکر من هم هستی دیگه ؟ آره ؟
امشب بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که اگه تنهایی بده پس چرا تو که از همه بهتری تنهایی ؟
اگه هم خوبه پس چرا این همه واسه بنده هات تحملش سخته؟
شاید میخوای بگی که هیچ کی نمیتونه خدا باشه جز خودت ...
خدای خوبم ...
یا انیس من لا انیس له ...
یا رفیق من لا رفیق له ...
من امشب تنهام ...
کمکم کن ...
دستام به سوی بزرگواریت درازه ...
حالا من هیچی ... اما واسه تو زشته که دستم رو خالی بزاری و ردم کنی ...
سبحانک یا لا اله الا انت ... الغوث ... الغوث ... خلصنی من النار یا رب ...
در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ...
و در آشکارا از کسانی که دوستمان دارند غافلیم ...
شاید این است دلیل تنهاییمان ...
دکتر علی شریعتی ...
امروز صبح که از خونه داشتم میرفتم دانشگاه سر یه کوچه کلی آدم ایستاده بود ...
چند تا کوچه پایین تر بازم همینطور ...
و بازم چند کوچه پایین تر ...
حسابی کنجکاو شدم ...
از یکی پرسیدم : آقا اینجا چه خبره امروز؟
یه جوری نگام کرد ...
و باچشمایی که حسابی درشت شده بود و پر از شبنم بود گفت:
اینا مهمون دارن امروز ... براشون مهمون اومده ... از کربلا ... حاجی های علقمه ...
...
آخ که چقدر دلم گرفت ...
رفتم دانشگاه ...
الان هم که یادم اومد دوباره حالم گرفته شد ...
تمام امروز داشتم به این فکر میکردم که اگه فردا بمیرم چی میشه ؟
بعد از کلی فکرای عجیب و غریب و کلنجار رفتن با خودم و خودش ...
به این نتیجه رسیدم که بهتره به این چیزا فکر نکنم !
راستی ...
اگه فردا بمیرم ...
یعنی چی میشه ؟
عید شد...
اما اصلا خوب نیستم ...
چون فردا باید برم از اینجا ... از پیش خونواده ... باید برم دانشگاه ...
اصلا خوب نیستم ...
از دانشگاه بدم نمیاد ... طاقت دوری رو هم دارم ... آخه سه چهار ساله که اینه کارم ...
ولی همیشه وقتی میخوام برم از چند روز قبل حالم خوش نیست ... هیچی بهم نمیچسپه ...
فکر کنم این نشونه ی این باشه که خیلی بچه ننه هستم !
اما خدا رو شکر... خدا رو شکر ... تا باشه از این دوری ها باشه ... تا باشه از این غمها باشه ...
خدایا خیلیا خونواده هاشون رو واسه همیشه از دست دادن ... خدایا امشب به اونا عیدی بده ...
خدایا خیلیا معشوقشون رو از دست دادن ! اما عشقشون رو نه هنوز ... خدایا امشب به اونا عیدی بده ...
خدایا دیگه روزه داری تموم شد اما خیلیا هنوز گرسنه ان ... خدایا امشب به اونا عیدی بده ...
خدایا ...
نه ...
ببین آقا خدا ...
میخوام یه کلوم حرف حساب باهات بزنم ...
آخه این انصافه که کسی عشق تو تو دلش باشه و شب عیدی غم داشته باشه ؟
بابا ... جون بنده های خوبت باز شعار ندی ها !
آخه تو خدایی ... مهربونی ... عزیزی ...
ای رفیق کسی که هیچ کسی رو جز تو نداره !
ای عزیز کسی که تو این دنیا عزیزی نداره ...
تو که میدونی چقدر دوست عشقی و هپروتی دارم ... حالشون رو هم که میدونی ... نمیدونی؟ همه درگیرن ... همه شون ... یکی فرار کرده ... یکی فراری داده ... یکی هم مونده و غم بغل کرده ...
ای عزیز کسی که عزیزاش رهاش کردن ... تو که هستی ! میدونم بابا ... میدونم ... اونا باید بیان دنبالت ... آخه تو خیلی پیدایی ... ولی حالا این شب عیدی رو هم مثل همه شب عیدای دیگه و حتی مثل شبایی که عید هم نیست بازم تو یه کم مرام به خرج بده ...
بابا صرفه جویی واسه ماهاست نه واسه تو ...
خدای خوبم ...
مهربونم ...
این شب عیدی رو بیخیال حساب کتاب شو ... نبین به کی میدی ... نبین چی میدی ... نیبین چقدر میدی ...
فقط بده ... عیدی بده ... به همه ... اونجوری که تو لایقشی ... نه اونطوری که ...
...
بابا دمت گرم ...
من که عیدیم رو گرفتم ...
به جون بهترین بنده هات قسم همه ی غمهام رفت ... قبل از اینکه متنم تموم بشه !!!
دوستت دارم خدای خوبم ...
به خودت قسم دوستت دارم ...
به مادرم قسم دوستت دارم ...
وقتی به این فکر میکنم که قراره منم یه روز پیر بشم و له و لورده نای راه رفتن هم نداشته باشم ...
خیلی حالم گرفته میشه ...
باز پاییز است ...
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است ...
باز می لرزد به خود سرشاخه های بید سرگردان ...
باز می ریزد فرو بر چهره ام باران ...
باز رنجورم خداوندا پریشانم ...
باز می بینم که بی تابانه گریانم ...
باز پاییز است ...
باز این دنیا غم انگیز است ...
باز پاییز است و هنگام جدایی ها ...
باز پاییز است و مرگ آشنایی ها...
باز پاییز است ...

همه میخوان بیان شب قدر ... که دعا کنن ... که حاجت بگیرن ...
اما من تا حاجت نگیرم نمیام ... یعنی نمیتونم بیام ...
آخه حاجتم اینه که بزاری بیام ... فقط بزار بیام ...
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
آره ... با پررویی تمام ادعا میکنم که دوستتم ... یا بهتر بگم ... دوستت دارم ... به خ.دت قسم دوستت دارم ... حالا اگه ضعیفم یا هر غلتی کردم اون بحث دیگه ایه ...
میگن آقا امام حسین خیلی مادرشون رو دوست داشتن ... میخوام بگم: حسین جان ... جان مادرت قسمت میدم فقط بزار امشب بیام ... به خدا خیلی سنگینم...
به خدا خیلی سنگینم...
به خدا خیلی سنگینم ...
خیلی ...
چون مطمئن میشم که حتی به تیتر پست ها هم نگاه نکرده ...
خب بگو " بیا بلاگم رو ببین . نظر بده . تا یه کم بلاگم شلوغ شه . حال کنم " خب منم میام !
"بلاگ خوبی دارید" چه صیغه ایه دیگه؟؟؟
واالله ...
این تقصیر تو نیست ...
اما اگر فقیر از دنیا بروی ...
این تقصیر توست ...
( بیل گیتس )